غزل شمارهٔ 621
Toggle stanza 1گاه لاف از آشنایی میزنیم
11
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
22
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
33
از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
44
ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم
55
روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی میزنیم
66
پادشاهانیم و ما را ملک نیست
لاجرم دم با گدایی میزنیم
77
ما چو بیکاریم کار افتاده را
بر طریق عشق رایی میزنیم
88
خوان کشیدیم و دری کردیم باز
سالکان را الصلایی میزنیم
99
نیستان را قوت هستی میدهیم
خویشبینان را قفایی میزنیم
1010
اندرین دریا که عالم غرق اوست
بی دل و جان دست و پایی میزنیم
1111
ماجرای عشق از عطار جو
تا نفس از ماجرایی میزنیم

