غزل شمارهٔ 171
Toggle stanza 1هر دل که ز خویشتن فنا گردد
11
هر دل که ز خویشتن فنا گردد
شایستهٔ قرب پادشا گردد
22
هر گل که به رنگ دل نشد اینجا
اندر گل خویش مبتلا گردد
33
امروز چو دل نشد جدا از گل
فردا نه ز یکدگر جدا گردد
44
خاک تن تو شود همه ذره
هر ذره کبوتر هوا گردد
55
ور در گل خویشتن بماند دل
از تنگی گور کی رها گردد
66
دل آینهای است پشت او تیره
گر بزدایی بروی وا گردد
77
گل دل گردد چو پشت گردد رو
ظلمت چو رود همه ضیا گردد
88
هرگاه که پشت و روی یکسان شد
آن آینه غرق کبریا گردد
99
ممکن نبود که هیچ مخلوقی
گردید خدای یا خدا گردد
1010
اما سخن درست آن باشد
کز ذات و صفات خود فنا گردد
1111
هرگه که فنا شود ازین هر دو
در عین یگانگی بقا گردد
1212
حضرت به زبان حال میگوید
کس ما نشود ولی ز ما گردد
1313
چیزی که شود چو بود کی باشد
کی نادایم چو دایما گردد
1414
گر میخواهی که جان بیگانه
با این همه کار آشنا گردد
1515
در سایهٔ پیر شو که نابینا
آن اولیتر که با عصا گردد
1616
کاهی شو و کوه عجب بر هم زن
تا پیر تو را چو کهربا گردد
1717
ور این نکنی که گفت عطارت
هر رنج که میبری هبا گردد

