غزل شمارهٔ 224
Toggle stanza 1چو قفل لعل بر درج گهر زد
11
چو قفل لعل بر درج گهر زد
جهانی خلق را بر یکدگر زد
22
لب لعلش جهان را برهم انداخت
خط سبزش قضا را بر قدر زد
33
نبات خط او چون از شکر رست
ز خجلت ، چون عسل حل شد طبرزد
44
به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت
نیندیشید و لاف لاتذر زد
55
رخ او تاب در خورشید و مه داد
لب او بانگ بر تنگ شکر زد
66
چو نقاش ازل از بهر خطش
به سیمین لوح او بیرنگ برزد
77
چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل
درونش سی ستاره بر قمر زد
88
بسی میزد به مژگان بر دلم تیر
بدو گفتم که کم زن بیشتر زد
99
دلم از طره چون زیر و زبر کرد
گره بر طرهٔ زیر و زبر زد
1010
دلم خون کرد تا از پاش بفکند
عقیقی گشت آنگه بر کمر زد
1111
دلم با او چو دستی در کمر کرد
کمربند فلک را دست در زد
1212
فرید او را گزید از هر دو عالم
به یکدم آتشی در خشک و تر زد
Zameen

