غزل شمارهٔ 673
Toggle stanza 1ای چو گویی گشته در میدان او
11
ای چو گویی گشته در میدان او
تا ابد چون گوی سرگردان او
22
همچو گویی خویشتن تسلیم کن
پس به سر میگرد در میدان او
33
جان اگر زو داری و جانانت اوست
تن فرو ده درخم چوگان او
44
سوز عشقش بس بود در جان تو را
دل منه بر وصل و بر هجران او
55
با وصال و هجر او کاریت نیست
اینت بس یعنی که عشقت زان او
66
این کمالت بس که در وادی عشق
خویش را بینی همی حیران او
77
تو کهای در راه عشقش قطرهای
غرقه در دریای بی پایان او
88
وانگه از هر سوی میپرسی خبر
تا کجا دارد کسی دیوان او
99
تن زن ای عطار و جان پروانه وار
برفشان چون در رسد فرمان او

