غزل شمارهٔ 444
Toggle stanza 1هر روز که جلوه میکند رویش
11
هر روز که جلوه میکند رویش
بر میخیزد قیامت ز کویش
22
مینتوان دید روی او لیکن
میبتوان دید روی در رویش
33
مینتوان یافت سوی او راهی
ای بس که برآمدم ز هر سویش
44
تا فال گرفتهام جمال او
چون قرعه بگشتهام به پهلویش
55
در هر نفسم هزار جان باید
تا صید کنند کمند گیسویش
66
هر روز به نو خراج میآرند
از هندستان به هندوی مویش
77
جان بر کف دست میرسد هر شب
از ترکستان هزار هندویش
88
شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا
در لالایی درج لولویش
99
خورشید که تیغ میزند در میغ
افکند سپر ز جزع جادویش
1010
دل را به دهان شیر میخواند
رو به بازی چشم آهویش
1111
خواهم که ببیند ابرویش رستم
تا هست خود این کمان به بازویش
1212
رستم به هزار سال چون زالی
بر زه نکند کمان ابرویش
1313
عطار که طاق از ابروی او شد
دردی دارد که نیست دارویش

