غزل شمارهٔ 275
Toggle stanza 1ره عشاق بی ما و من آمد
11
ره عشاق بی ما و من آمد
ورای عالم جان و تن آمد
22
درین ره چون روی کژ چون روی راست
که اینجا غیر ره بین رهزن آمد
33
رهی پیش من آمد بی نهایت
که بیش از وسع هر مرد و زن آمد
44
هزاران قرن ، گامی میتوان رفت
چه راه است این که در پیش من آمد
55
شود اینجا کم از طفل دو روزه
اگر صد رستم در جوشن آمد
66
درین ره عرش هر روزی به صد بار
ز هیبت با سر یک سوزن آمد
77
درین ره هست مرغان کاسمانشان
درون حوصله یک ارزن آمد
88
رهی آیینه وار ، آن کس که در رفت
هم او در دیدهٔ خود روشن آمد
99
کسی کو اندرین ره دانهای یافت
سپهری خوشهچین خرمن آمد
1010
نهان باید که داری سر این راه
که خصمت با تو در پیراهن آمد
1111
کسی را گر شود گویی بیانش
ازین سر باخبر تر دامن آمد
1212
کسی مرد است کین سر چون بدانست
نه مستی کرد ونه آبستن آمد
1313
علاج تو درین ره تا تویی تو
چو شمعت سوختن یا مردن آمد
1414
بمیر از خویش تا زنده بمانی
که بی شک گرد ران با گردن آمد
1515
دل عطار سر دوستی یافت
ولی وقتی که خود را دشمن آمد

