غزل شمارهٔ 610
Toggle stanza 1ما مرد کلیسیا و زناریم
11
ما مرد کلیسیا و زناریم
گبری کهنیم و نام برداریم
22
دریوزه گران شهر گبرانیم
ششپنجزنان کوی خماریم
33
با جملهٔ مفسدان به تصدیقیم
با جملهٔ زاهدان به انکاریم
44
در فسق و قمار پیر و استادیم
در دیر مغان مغی به هنجاریم
55
تسبیح و ردا نمیخریم الحق
سالوس و نفاق را خریداریم
66
در گلخن تیره سر فرو برده
گاهی مستیم و گاه هشیاریم
77
واندر ره تایبان نامعلوم
گاهی عوریم و گاه عیاریم
88
با وسوسههای نفس شیطانی
در حضرت حق چه مرد اسراریم
99
اندر صف دین حضور چون یابیم
کاندر کف نفس خود گرفتاریم
1010
این خود همه رفت عیب ما امروز
این است که دوست دوست میداریم
1111
دیری است که اوست آرزوی ما
بی او به بهشت سر فرو ناریم
1212
گر جملهٔ ما به دوزخ اندازد
او به داند اگر سزاواریم
1313
بی یار دمی چو زنده نتوان بود
در دوزخ و در بهشت با یاریم
1414
بی او چو نهایم هرچه باداباد
جز یار ز هرچه هست بیزاریم
1515
در راه یگانگی و مشغولی
فارغ ز دو کون همچو عطاریم

