غزل شمارهٔ 611
Toggle stanza 1چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
11
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
هندوی خویش کند هر دم به دلبریم
22
چون زلف کافر او آهنگ دین کندم
در حال بند کند در دام کافریم
33
مویی اگر همه خلق در من نگه نکنند
مویی تمام بود زان زلف عنبریم
44
ای ساقی از می عشق دلقم بشو و بیا
چون دلق زرق من است چند از سیه گریم
55
تا کی ز رد و قبول دردی بیار که من
مست ملامتیم رند قلندریم
66
تا کی ز روی و ریا بت ساختن ز هوا
زین پس به بتکدهها مرد مقامریم
77
گر دی به صومعه در، مرد خلیل بدم
امروز پیش مغان چون گبر آزریم
88
گرچه به صورت تن، از مؤمنان رهم
لیکن ز روی یقین گبرم چو بنگریم
99
عطار تا که نهاد در راه فقر قدم
کرد آن حقیقت فقر از جان و دل بریم

