غزل شمارهٔ 726
Toggle stanza 1در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
11
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده
22
در قبهٔ متواری لایعرفهم غیری
محبوب ازل بوده محجوب جهان مانده
33
در کسوت کادالفقر از کفر زده خیمه
در زیر سوادالوجه از خلق نهان مانده
44
قومی نه نکو نه بد نه با خود و نه بیخود
نه بوده نه نابوده نی مانده عیان مانده
55
در عالم ما و من نی ما شده و نی من
در کون و مکان با تو بی کون و مکان مانده
66
جانشان به حقیقت کل تنشان به شریعت هم
هم جان همه و هم تن نی این و نه آن مانده
77
چون دایره سرگردان چون نقطه قدم محکم
صد دایره عرش آسا در نقطهٔ جان مانده
88
چون عین بقا دیده از خویش فنا گشته
در بحر یقین غرقه در تیه گمان مانده
99
فاش از سر هر مویی صد گونه سخن گفته
اما همه از گنگی بی کام و زبان مانده
1010
جمله ز گران عقلی در سیر سبک بوده
وآنگه ز سبک روحی در بار گران مانده
1111
صد عالم بی پایان از خوف و رجا بیرون
از خوف شده مویی در خط امان مانده
1212
بشکسته دلیران را از چست سواری پشت
مرکب شده ناپیدا در دست عنان مانده
1313
بفروخته از همت دو کون به یک نان خوش
وز ناخوشی عالم وقوف دو نان مانده
1414
آن کس که نزاد است او از مادر خود هرگز
ایشان همه هم با تو از فقر چنان مانده
1515
تا راه چنین قومی عطار بیان کرده
جانش به لب افتاده دل در خفقان مانده

