غزل شمارهٔ 268
Toggle stanza 1هر زمان عشق تو در کارم کشد
11
هر زمان عشق تو در کارم کشد
وز در مسجد به خمارم کشد
22
چون مرا در بند بیند از خودی
در میان بند زنارم کشد
33
دردییی بر جان من ریزد ز درد
پس به مستی سوی بازارم کشد
44
گر ز من بد مستییی بیند دمی
گرد شهر اندر نگونسارم کشد
55
ور ز عشق او بگویم نکتهای
از سیاست بر سر دارم کشد
66
چون نماند از وجودم ذرهای
بار دیگر بر سر کارم کشد
77
گه به زحمتگاه اغیارم برد
گه به خلوتگاه اسرارم کشد
88
چون به غایت مست گردم زان شراب
در کشاکش پیش عطارم کشد

