غزل شمارهٔ 94
Toggle stanza 1هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
11
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
تا به دم صور مست درد مغانه است
22
ور به دم صور باهش آید ازین می
نیست مبارز مخنث بن خانه است
33
بر محک دیرخانه ناسره آید
هر که گمان میبرد که شیر ژیان است
44
در بن این دیر درس عشق که گوید
آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است
55
هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه
سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانهاست
66
بر سر جمعی که بحر تشنهٔ آنهاست
هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است
77
عاشق ره را هزار گونه جنیبت
در پس و در پیش این طریق روانه است
88
عشق که اندر خزانهٔ دو جهان نیست
در بن صندوق سینه کنج خزانه است
99
چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است
سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است
1010
چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است
عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است
1111
ذره اگر بیعدد به راه برآید
ذره که باشد چو آفتاب عیان است
1212
هر دو جهان دام و دانه است ولیکن
دیده و دل را وجود دام چو دانه است
1313
تا که زبانم به نطق عشق درآمد
در دل عطار صد هزار زبانه است

