Toggle stanza 1
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
1
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
تا به دم صور مست درد مغانه است
2
ور به دم صور باهش آید ازین می
نیست مبارز مخنث بن خانه است
3
بر محک دیرخانه ناسره آید
هر که گمان می‌برد که شیر ژیان است
4
در بن این دیر درس عشق که گوید
آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است
5
هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه
سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانه‌است
6
بر سر جمعی که بحر تشنهٔ آنهاست
هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است
7
عاشق ره را هزار گونه جنیبت
در پس و در پیش این طریق روانه است
8
عشق که اندر خزانهٔ دو جهان نیست
در بن صندوق سینه کنج خزانه است
9
چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است
سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است
10
چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است
عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است
11
ذره اگر بی‌عدد به راه برآید
ذره که باشد چو آفتاب عیان است
12
هر دو جهان دام و دانه است ولیکن
دیده و دل را وجود دام چو دانه است
13
تا که زبانم به نطق عشق درآمد
در دل عطار صد هزار زبانه است

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور