غزل شمارهٔ 270
Toggle stanza 1نور روی تو را نظر نکشد
11
نور روی تو را نظر نکشد
سوز عشق تو را جگر نکشد
22
باد خاک سیاه بر سر آنک
خاک کوی تو در بصر نکشد
33
آتش عشق بیدلان تو را
هفت آتش گه سقر نکشد
44
از درازی و دوری راهت
هیچ کس راه تو به سر نکشد
55
که رهت جز به قدر و قوت ما
قدر یک گام بیشتر نکشد
66
درد هر کس به قدر طاقت اوست
کانچه عیسی کشید خر نکشد
77
کوه اندوه و بار محنت تو
چون کشد دل که بحر و بر نکشد
88
خود عجب نبود آنکه از ره عجز
پشهای پیل را به بر نکشد
99
با کمان فلک به هیچ سبیل
بازوی هیچ پشه در نکشد
1010
هیچکس عشق چون تو معشوقی
به ترازوی عقل بر نکشد
1111
چون کشد کوه بی نهایت را
آن ترازو که بیش زر نکشد
1212
وزن عشق تو عقل کی داند
عشق تو عقل مختصر نکشد
1313
عشقت از دیرها نگردد باز
تا که ابدال را بدر نکشد
1414
دل عطار در غم تو چنان است
که غم دیگران دگر نکشد

