غزل شمارهٔ 615
Toggle stanza 1بر هرچه که دل نهاده باشیم
11
بر هرچه که دل نهاده باشیم
در مشرکی اوفتاده باشیم
22
گر بر کامی سوار گردیم
حالی ز دو خر پیاده باشیم
33
صد عمر اگر به سر باستیم
داد نفسی نداده باشیم
44
مستی و غرور سخت کاری است
غم نیست که مست باده باشیم
55
زان پیش که سر نماند آن به
کین باد ز سر نهاده باشیم
66
هرگه که ز زاد و بوم رستیم
بینی که ز مرد زاده باشیم
77
چون سایه در آفتاب روشن
در پیش خود ایستاده باشیم
88
آن به که درین قفس چو عطار
از هستی خویش ساده باشیم

