غزل شمارهٔ 441
Toggle stanza 1دلا در سر عشق از سر میندیش
11
دلا در سر عشق از سر میندیش
بده جان و ز جان دیگر میندیش
22
چو سر در کار و جان در یار بازی
خوشی خویش ازین خوشتر میندیش
33
رسن از زلف جانان ساز جان را
وزین فیروزهگون چنبر میندیش
44
چو پروانه گرت پر سوزد آن شمع
به پهلو میرو و از پر میندیش
55
چو عشاق را نه کفر است و نه ایمان
ز کار مؤمن و کافر میندیش
66
مقامرخانهٔ رندان طلب کن
سر اندر باز و از افسر میندیش
77
چو سر در باختی بشناختی سر
چو سر بشناختی از سر میندیش
88
همه بتها چو ابراهیم بشکن
هم از آذر هم از آزر میندیش
99
چو آن حلاج برکش پنبه از گوش
هم از دار و هم از منبر میندیش
1010
اگر عشقت بسوزد بر سر دار
دهد بر باد خاکستر میندیش
1111
چو انگشت سیهرو گشت اخگر
تو آن انگشت جز اخگر میندیش
1212
چو می با ساغر صافی یکی گشت
دویی گم شد می و ساغر میندیش
1313
چو مس در زر گدازد مرد صراف
مس آنجا زر بود جز زر میندیش
1414
مشو اینجا حلولی لیکن این رمز
جز استغراق در دلبر میندیش
1515
اگر خواهی که گوهر بیابی
درین دریا به جز گوهر میندیش
1616
بسی کشتی جان بر خشک راندی
تو کشتی ران ز خشک و تر میندیش
1717
چنان فربه نهای تو هم درین کار
اگر صیدی فتد لاغر میندیش
1818
چو تو دایم به پهنا میشوی باز
ازین وادی پهناور میندیش
1919
درین دریای پر گرداب حسرت
کس از عطار حیرانتر میندیش

