غزل شمارهٔ 161
Toggle stanza 1هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
11
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
22
کار دو جهان من جاوید نکو گردد
گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
33
از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد
کاید به سر کویت در خاک درت افتد
44
گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی
حقا که اگر از من سرگشتهترت افتد
55
این است گناه من کت دوست همی دارم
خطی به گناه من درکش اگرت افتد
66
دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی
ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد
77
گر تو همه سیمرغی از آه دلم میترس
کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد
88
خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی
آخر چکنی جانا گر بر جگرت افتد
99
پا بر سر درویشان از کبر منه یارا
در طشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد
1010
بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم
بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد
1111
هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت
میآید و میجوشد تا بر شکرت افتد
1212
گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را
این بر تو گران آید رایی دگرت افتد
Zameen

