غزل شمارهٔ 293
Toggle stanza 1روی تو کافتاب را ماند
11
روی تو کافتاب را ماند
آسمان را به سر بگرداند
22
مرکب عشق تو چو برگذرد
خاک در چشم عقل افشاند
33
هر که عکس لب تو میبیند
دهنش پهن باز میماند
44
زلف شبرنگ و روی گلگونت
میکند هر جفا که بتواند
55
گاه شبرنگ زلفت آن تازد
گاه گلگون عشقت این راند
66
عشقت آتش فکند در جانم
این چنین آتشی که بنشاند
77
خط خونین که مینویسم من
بر رخ چون زرم که برخواند
88
پای تا سر چو ابر اشک شود
از غمم هر که حال من داند
99
اوفتادم ز پای دستم گیر
آخر افتاده را که رنجاند
1010
دلم از زلف پیچ بر پیچت
یک سر موی سر نپیچاند
1111
گر دلم بستدی و دم دادی
آه من از تو داد بستاند
1212
هر که درماندهٔ تو شد نرهد
همچو عطار با تو درماند
Zameen

