غزل شمارهٔ 62
Toggle stanza 1مرکب لنگ است و راه دور است
11
مرکب لنگ است و راه دور است
دل را چکنم که ناصبور است
22
این راه بریدنم ، خیال است
وین شیوه گرفتنم غرور است
33
صد قرن چو باد اگر بپویم
هم باد بود که یار دور است
44
با این همه گر دمی برآرم
بی او همه فسق یا فجور است
55
دانی تو که سر کافری چیست
آن دم که همی نه در حضور است
66
بی او نفسی مزن که ناگاه
تیغت زند او که بس غیور است
77
بگذر ز رجا و خوف کینجا
چه جای خیال نار و نور است
88
جایی است که صد جهان اگر نیست
ور هست نه ماتم و نه سور است
99
مردی که بدین صفت رسیده است
دایم هم ازین صفت نفور است
1010
همچون دریا بود که پیوست
لب خشک بماند از قصور است
1111
این حرف ز بی نهایتی رفت
چون زین بگذشت زرق و زور است
1212
یک ذرهگی فرید اینجا
بالای هزار خلد و حور است

