غزل شمارهٔ 362
Toggle stanza 1آن روی به جز قمر که آراید
11
آن روی به جز قمر که آراید
وان لعل به جز شکر که فرساید
22
بس جان که ز پرده در جهان افتد
چون روی ز زیر پرده بنماید
33
در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد چنان که میباید
44
خورشید چو روی او همی بیند
میگردد و پشت دست میخاید
55
امروز قیامتی است از خطش
خطی که هزار فتنه میزاید
66
گویی ز بنفشه گلستانش را
مشاطهٔ حسن میبیاراید
77
آورد خطی و دل ببرد از من
جان منتظر است تا چه فرماید
88
زین بیع و شری که خط او دارد
جز خون جگر مرا چه بگشاید
99
الحق ز معاملان خط او
دیری است که بوی مشک میآید
1010
زین گونه که خط او درآبم زد
شک نیست که دوستی بیفزاید
1111
عطار اگر چنین کند سودا
چه سود چو جان او نیاساید

