غزل شمارهٔ 705
Toggle stanza 1دوش درآمد ز درم صبحگاه
11
دوش درآمد ز درم صبحگاه
حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه
22
زلف پریشانش شکن کرده باز
کرده پریشان شکنش صد سپاه
33
از سر زلفش به دل عاشقان
مژده رسان باد صبا صبحگاه
44
مست برم آمد و دردیم داد
تا دلم از درد برآورد آه
55
گفت رخم بین که گر از عشق من
توبه کنی توبه بتر از گناه
66
گفتمش ای جان چکنم تا مرا
زین می نوشین بدهی گاه گاه
77
گفت ز خود فانی مطلق بباش
تا برسی زود بدین دستگاه
88
گر بخورندت به مترس از وجود
گرچه بگردی تو نگردی تباه
99
آهو چینی چو گیاهی خورد
در شکمش مشک شود آن گیاه
1010
مات شو ار شاه همه عالمی
تا برهی از ضرر آب و جاه
1111
از شدن و آمدن و از گریز
کی برهد تا نشود مات شاه
1212
گفتمش از علم مرا کوههاست
کس نتواند که کند کوه کاه
1313
گفت که هرچیز که دانستهای
جمله فرو شوی به آب سیاه
1414
چون همه چیزیت فراموش شد
بر دل و جانت بگشایند راه
1515
یوسف قدسی تو و ملک تو مصر
جهد بر آن کن که برآیی ز چاه
1616
تا سر عطار نگردد چو گوی
از مه و خورشید نیابد کلاه
1717
هرکه درین واقعه آزاد نیست
گو برو و خرقه ز عطار خواه

