غزل شمارهٔ 432
Toggle stanza 1درکش سر زلف دلستانش
11
درکش سر زلف دلستانش
بشکن در درج درفشانش
22
جان را به لب آر و بوسهای خواه
تا جانت فرو شود به جانش
33
جانت چو به جان او فروشد
بنشین به نظاره جاودانش
44
از دیدهٔ او بدو نظر کن
گر خواهی دید بس عیانش
55
زیرا که به چشم او توان دید
در آینهٔ همه جهانش
66
زلفش که فتاده بر زمین است
سرگشته نگر چو آسمانش
77
آویخته صد هزار دل هست
از یک یک موی هر زمانش
88
گر میل تو را به سوی کفر است
ره جوی به زلف دلستانش
99
ور رغبت توست سوی ایمان
بنگر رخ همچو گلستانش
1010
ور کار ز کفر و دین برون است
گم گرد نه این طلب نه آنش
1111
هرگه که فرید این چنین شد
هم نام مجوی و هم نشانش
Zameen

