غزل شمارهٔ 431
Toggle stanza 1ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش
11
ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش
دل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش
22
یا چون زن کمدان شو یا محرم مردان شو
یا در صف رندان شو یا خرقه ز سر برکش
33
چون فتنهٔ آن ماهی چون رهرو این راهی
بار غم اگر خواهی از کون فزون تر کش
44
خمار و قلندر شو مست می دلبر شو
ور گفت که کافر شو هان تا نشوی سرکش
55
چون کافر اوباشی هرچند ز اوباشی
با دوست به قلاشی هم دست کنی درکش
66
گفتی که به عشق اندر گر کشته شوی بهتر
اینک من و اینک سر فرمان بر و خنجر کش
77
ای دلبر سیمینبر گفتی که نداری زر
بی زر نبود دلبر از جان بگذر زر کش
88
عطار که سیم آرد بر روی چو زر بازد
چون صفوت دین دارد گو درد قلندر کش

