غزل شمارهٔ 596
Toggle stanza 1بس که جان در خاک این در سوختیم
11
بس که جان در خاک این در سوختیم
دل چو خون کردیم و در بر سوختیم
22
در رهش با نیک و بد در ساختیم
در غمش هم خشک و هم تر سوختیم
33
سوز ما با عشق او قوت نداشت
گرچه ما هر دم قویتر سوختیم
44
چون بدو ره نی و بی او صبر نی
مضطرب گشتیم و مضطر سوختیم
55
چون ز جانان آتشی در جان فتاد
جان خود چون عود مجمر سوختیم
66
چون ز دلبر طعم شکر یافتیم
دل چو عود از طعم شکر سوختیم
77
چون دل و جان پردهٔ این راه بود
جان ز جانان دل ز دلبر سوختیم
88
مدت سی سال سودا پختهایم
مدت سی سال دیگر سوختیم
99
عاقبت چون شمع رویش شعله زد
راست چون پروانهای پر سوختیم
1010
پر چو سوخت آنگه درافکندیم خویش
تا بهکلی پای تا سر سوختیم
1111
خواه گو بنمای روی و خواه نه
ما سپند روی او بر سوختیم
1212
چون به یک جو مینیرزیدیم ما
خرمن پندار یکسر سوختیم
1313
چون شکست اینجا قلم عطار را
اعجمی گشتیم و دفتر سوختیم

