غزل شمارهٔ 93
Toggle stanza 1بت ترسای من مست شبانه است
11
بت ترسای من مست شبانه است
چه شور است این کزان بت در زمانه است
22
سر زلفش نگر کاندر دو عالم
ز هر موییش جویی خون روانه است
33
دل من صاف دین در راه او باخت
که این دل مست دردی مغانه است
44
چو عقلم مات شد بر نطع عشقش
چه بازم چون نه بازی و نه خانه است
55
دل بیمار را در عشق آن بت
شفا از نعرههای عاشقانه است
66
درآمد دوش و گفت ای غرهٔ خود
دلت غمگین و نفست شادمانه است
77
به بوی دانه مرغت مانده در دام
چه مرغی آنکه عرشش آشیانه است
88
بدو گفتند چون در دام ماندی
بخور دانه که غم خوردن فسانه است
99
به زاری مرغ گفتا ای عزیزان
به دام اندر که را پروای دانه است
1010
کز آنگاهی که خورد آن دانه آدم
به دام افتاده سر بر آستانه است
1111
عزیزا کار تو بس مشکل افتاد
چه گویم چون زبانم پر زبانه است
1212
ببین کایینهٔ کونین عالم
جمال بی نشانی را نشانه است
1313
نگاهی میکند در آینه یار
که او خود عاشق خود جاودانه است
1414
به خود میبازد از خود عشق با خود
خیال آب و گل در ره بهانه است
1515
اگر احول نباشی زود ببینی
که کلی هر دو عالم یک یگانه است
1616
تو هرجایی از آن می بازمانی
که راهی دور و بحری بیکرانه است
1717
بر آن ایوان کز اینجا رفت این حرف
دو عالم ، همچو نقشِ آسمانه است
1818
دل عطار از روز ازل باز
ز صاف عشق مخمور شبانه است
Zameen

