غزل شمارهٔ 642
Toggle stanza 1کافری است از عشق دل برداشتن
11
کافری است از عشق دل برداشتن
اقتدا در دین به کافر داشتن
22
در ملا تحقیق کردن آشکار
در خلا دین مزور داشتن
33
از برون گفتن که شیطان گمره است
وز درونش پیر و رهبر داشتن
44
چون درآید تیرباران بلا
در هزیمت دامن تر داشتن
55
کار مردان چیست بیکار آمدن
پس به هر دم کار دیگر داشتن
66
خاک ره بر خود نمایان ریختن
خویشتن را خاک این در داشتن
77
غرقهٔ این بحر گشتن ناامید
وانگهی امید گوهر داشتن
88
دست بر سر پای در گل آمدن
خشت بالین، خاک بستر داشتن
99
دام تن در راه معنی سوختن
مرغ جان بیبال و بیپر داشتن
1010
هر سری کان از تو سر برمیزند
از برای تیغ و خنجر داشتن
1111
چون فلک خورشید را بر سر کشید
کی تواند پای بر سر داشتن
1212
پای بر سر نه که اینجا کافری است
سر برای تاج و افسر داشتن
1313
همچو عطار این سگ درنده را
زهر دادن یا مسخر داشتن

