غزل شمارهٔ 303
Toggle stanza 1هر که درین دایره دوران کند
11
هر که درین دایره دوران کند
نقطهٔ دل آینهٔ جان کند
22
چون رخ جان ز آینه دل بدید
جان خود آئینهٔ جانان کند
33
گر کند اندر رخ جانان نظر
شرط وی آن است که پنهان کند
44
ور نظرش از نظر آگه بود
دور فتد از ره و تاوان کند
55
گر همه یک مور ادب گوش داشت
رونق خود همچو سلیمان کند
66
مرد ره آن است که در راه عشق
هرچه کند جمله به فرمان کند
77
کی بود آن مرد گدا مرد آنک
عزم به خلوتگه سلطان کند
88
کار تو آن است که پروانهوار
جان تو بر شمع سرافشان کند
99
راست چو پروانه به سودای شمع
تیز برون تازد و جولان کند
1010
طاقت شمعش نبود خویش را
روی به شمع آرد و قربان کند
1111
عشق رخش بس که درین دایره
همچو من و همچو تو حیران کند
1212
زلف پریشانش به یک تار موی
جملهٔ اسلام پریشان کند
1313
لیک ز عکس رخ او ذرهای
بتکدهها جمله پر ایمان کند
1414
در غم عشقش دل عطار را
درد ز حد رفت چه درمان کند

