غزل شمارهٔ 175
Toggle stanza 1اگر دردت دوای جان نگردد
11
اگر دردت دوای جان نگردد
غم دشوار تو آسان نگردد
22
که دردم را تواند ساخت درمان
اگر هم درد تو درمان نگردد
33
دمی درمان یک دردم نسازی
که بر من درد صد چندان نگردد
44
که یابد از سر زلف تو مویی
که دایم بی سر و سامان نگردد
55
که یابد از سر کوی تو گردی
که همچون چرخ سرگردان نگردد
66
که یابد از می عشق تو بویی
که جانش مست جاویدان نگردد
77
ندانم تا چه خورشیدی است عشقت
که جز در آسمان جان نگردد
88
دلا هرگز بقای کل نیابی
که تا جان فانی جانان نگردد
99
یقین میدان که جان در پیش جانان
نیابد قرب تا قربان نگردد
1010
اگر قربان نگردد نیست ممکن
که بر تو عمر تو تاوان نگردد
1111
چو خفاشی بمیری چشم بسته
اگر خورشید تو رخشان نگردد
1212
اگر آدم کفی گل بود گو باش
به گل خورشید تو پنهان نگردد
1313
در آن خورشید حیران گشت عطار
چنان جایی کسی حیران نگردد

