غزل شمارهٔ 207
Toggle stanza 1هر که را عشق تو سرگردان کرد
11
هر که را عشق تو سرگردان کرد
هرگزش چارهٔ آن نتوان کرد
22
چارهٔ عشق تو بیچارگی است
هر که بیچاره نشد تاوان کرد
33
سر به فرمان بنهد خورشیدش
هر که یک ذره تو را فرمان کرد
44
چون به زیبایی آن داری تو
این چنین عاشق زارم آن کرد
55
چشم خونریز تو از غمزهٔ تیز
چشم این سوخته خونافشان کرد
66
چه کنی قصد به خونم که دلم
خویش را پیش رخت قربان کرد
77
جان عطار تو خود میدانی
که هوایت ز میان جان کرد

