غزل شمارهٔ 4
Poet: Attar
Toggle stanza 1گفتم اندر محنت و خواری مرا
11
گفتم اندر محنت و خواری مرا
چون ببینی نیز نگذاری مرا
22
بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
دست ندهد جز به دشواری مرا
33
از می عشقت چنان مستم که نیست
تا قیامت روی هشیاری مرا
44
گر به غارت میبری دل باکنیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
55
از تو نتوانم که فریاد آورم
زآنکه در فریاد میناری مرا
66
گر بنالم زیر بار عشق تو
بار بفزایی به سر باری مرا
77
گر زمن بیزار گردد هرچه هست
نیست از تو روی بیزاری مرا
88
از من بیچاره بیزاری مکن
چون همی بینی بدین زاری مرا
99
گفته بودی کاخرت یاری دهم
چون بمردم کی دهی یاری مرا
1010
پرده بردار و دل من شاد کن
در غم خود تا به کی داری مرا
1111
چبود از بهر سگان کوی خویش
خاک کوی خویش انگاری مرا
1212
مدتی خون خوردم و راهم نبود
نیست استعداد بیزاری مرا
1313
نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
گر نبودی از تو دلداری مرا
1414
مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا

