غزل شمارهٔ 319
Toggle stanza 1هر که سرگردان این سودا بود
11
هر که سرگردان این سودا بود
از دو عالم تا ابد یکتا بود
22
هر که نادیده در اینجا دم زند
چو حدیث مرد نابینا بود
33
کی تواند بود مرد راهبر
هر که او همچون زنان رعنا بود
44
راهبر تا درگه حق گام گام
هم بره بینا و هم دانا بود
55
هر که او را دیده بینا شد به کل
در وجود خویش نابینا بود
66
دیده آن دارد که اسرار دو کون
ذره ذره بر دلش صحرا بود
77
جملهٔ عالم به دریا اندرند
فرخ آنکس کاندرو دریا بود
88
تا تو در بحری ندارد کار نور
بحر در تو نور کار اینجا بود
99
قطرهٔ بحرت اگر در دل فتاد
قطره نبود لؤلؤ لالا بود
1010
هر که در دریاست تر دامن بود
وانکه دریا اوست او از ما بود
1111
تا تو دربند خودی خود را بتی
بتپرستی از تو کی زیبا بود
1212
تا گرفتاری تو در عقل لجوج
از تو این سودا همه سودا بود
1313
مرد ره آن است کز لایعقلی
در صف مستان سر غوغا بود
1414
گوی آنکس میبرد در راه عشق
کو چو گویی بی سر و بی پا بود
1515
آن کس آزادی گرفت از مردمان
کو میان مردمان رسوا بود
1616
هر که چون عطار فارغ شد ز خلق
دی و امروزش همه فردا بود

