غزل شمارهٔ 212
Toggle stanza 1خطت خورشید را در دامن آورد
11
خطت خورشید را در دامن آورد
ز مشک ناب خرمن خرمن آورد
22
چنان خطت برآوردست دستی
که با خورشید و مه در گردن آورد
33
کلهدار فلک از عشق خطت
چو گل کرده قبا پیراهن آورد
44
خط مشکینت جوشی در دل انداخت
لب شیرینت جوشی در من آورد
55
فلک را عشق تو در گردش انداخت
جهان را شوق تو در شیون آورد
66
ندانم تا فلک در هیچ دوری
به خوبی تو یک سیمینتن آورد
77
فلک چون هر شبی زلف تو میدید
که چندین حلقهٔ مردافکن آورد
88
ز چشم بد بترسید از کواکب
سر زلف تو را چوبکزن آورد
99
از آن سر رشته گم کردم که رویت
دهانی همچو چشم سوزن آورد
1010
از آن سرگشته دل ماندم که لعلت
گهر سیدانه در یک ارزن آورد
1111
ز بهر ذرهای وصل تو هر روز
اگر خورشید وجهی روشن آورد
1212
چون آن ذره نیافت از خجلت آن
فرو شد زرد و سر در دامن آورد
1313
دل عطار در وصلت ضمیری
به اسرار سخن آبستن آورد

