بخش 11 - حکایت
Toggle stanza 1رفت یک روز ابلهی نادان
11
رفت یک روز ابلهی نادان
پیش خواجه محمد کُجُجان
22
گفت ای خواجه هر چه هست منم
راست بشنو قبول کن سخنم
33
خواجه گفتا که آفتاب گواه
مینخواهد به روشنی ز افواه
44
نور خورشید خود گواه خود است
هم تو بشنو که داده را ستدهست
55
بس جواب لطیف روشن داد
درج آن بزرگ عالی باد
66
همه الفاظ وی از این سان است
همچو خورشید و مه دُرفشان است
77
راستی هست معدن دل و جان
همگی خاک تودۀ کججان
88
مرد توحید خود نگوید من
گرچه باشد چو جرم خور روشن
99
اهل توحید را سخن نبود
که سخن، بی نشان من نبود
1010
من و او عین شرک و تقلید است
چه مناسب به اهل توحید است
1111
نور و ظلمت به هم نگردد جمع
باد صرصر فرو نشاند شمع
1212
راه توحید در قدم زدن است
قعر دریا چه جای دم زدن است
1313
بی رضا و توکل و تجرید
کی توان کرد دعوی توحید
1414
سخن وحدت آنگه از عامی
زان چه خیزد بجز که بدنامی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

