Toggle stanza 1
رفت یک روز ابلهی نادان
1

رفت یک روز ابلهی نادان

پیش خواجه محمد کُجُجان

2

گفت ای خواجه هر چه هست منم

راست بشنو قبول کن سخنم

3

خواجه گفتا که آفتاب گواه

می​نخواهد به روشنی ز افواه

4

نور خورشید خود گواه خود است

هم تو بشنو که داده را ستده​ست

5

بس جواب لطیف روشن داد

درج آن بزرگ عالی باد

6

همه الفاظ وی از این سان است

همچو خورشید و مه دُرفشان است

7

راستی هست معدن دل و جان

همگی خاک تودۀ کججان

8

مرد توحید خود نگوید من

گرچه باشد چو جرم خور روشن

9

اهل توحید را سخن نبود

که سخن، بی نشان من نبود

10

من و او عین شرک و تقلید است

چه مناسب به اهل توحید است

11

نور و ظلمت به هم نگردد جمع

باد صرصر فرو نشاند شمع

12

راه توحید در قدم زدن است

قعر دریا چه جای دم زدن است

13

بی رضا و توکل و تجرید

کی توان کرد دعوی توحید

14

سخن وحدت آنگه از عامی

زان چه خیزد بجز که بدنامی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور