Toggle stanza 1
چنین گویند مردی بود قصاب
1

چنین گویند مردی بود قصاب

بخیلی کز بخیلی بود در تاب

2

زکوه سیم و زر هرگز ندادی

وگر دادی بسی منت نهادی

3

جگربندی نهاده بود در پیش

خریداریش آمد سخت درویش

4

سوالش کرد آن درویش در بند

که چند می‌فروشی این جگربند

5

بدو گفتا که ای درویش بیمار

زکاتم گشت واجب چار دینار

6

بخر از من بدین مقدار این را

زکاتم این بود بردار این را

7

چو درمانده بد آن درویش حیران

بدان مایه زکات از وی خرید آن

8

گرفت و روی خود سوی هوا کرد

بر آن قصاب بسیاری دعا کرد

9

ولی زان پس بگفت ار بیع آن‌ست

خداوندا تو می‌دانی گران‌ست

10

زکوتی باشد کانچنان به تزویر

جزای آن چه باشد ویل و زنجیر

11

زکوتی کانچنان باشد تمامت

چه سنجد آن به میزان قیامت

12

برو جان پدر تزویر بگذار

مکش همچون خران بی‌فایده بار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور