بخش 48 - فصل در مذمّت مرائی و ریائی
Toggle stanza 1صفت آنکه داردش حق دوست
صفت آنکه داردش حق دوست
هر چه جز حق بود همه بتاوست
دان که آنجا که شرط بندگی است
بهترین طاعتی فکندگی است
تا تو خود را نیفکنی زاول
نکنندت قبول هیچ عمل
تات باشد به کنج زاویه جاه
برگرفتی به قعر هاویه راه
نیست شو در رهش که راه این است
در بن چاه شو که جاه این است
از پی آنکه زاهدت خوانند
صوفی چست و عابدت خوانند،
ظاهر آراستی به حسن عمل
باطن انباشتی به زرق و حیل
نه غلط گرداب خطات افتاد
این خطابین که از کجات افتاد
رهروان را روش چنین نبود
در طریقت طریق این نبود
نشود گر کند به آب گذر
قدم راهرو به دریاتر
وربگیرد همه جهان آتش
دامنش را نسوزد آن آتش
نقد دل قلب شد در این بازار
کودلی در جهان تمام عیار؟
دل که او دار ضرب عشق ندید
روی اخلاص و نقش صدق ندید
ای زنقد وجود خویش به شک
خیز و بنمای نقد خود به محک
تاببینی توکم عیاری خویش
زین چنین شور و زشتکاری خویش
به زبان خیره لاف چند زنی؟!
لاف نیز از گزاف چند زنی؟!
چند گویی که من چنین کردم؟
اول شب به روز آوردم؟
طاعت روزم اینچنین بودست؟
تیرهشب ،سوزماینچنینبودست؟
در نماز و نیاز خاشع باش
در قیام و قعود خاضع باش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

