بخش 4 - اندر صفت مرید
Toggle stanza 1لب چو بگشاد پیر فرزانه
11
لب چو بگشاد پیر فرزانه
سایه بیرون گریخت از خانه
22
پیر را گفتم از سرِ تحقیق
ای ترا ملک دین جدیر و حقیق
33
من که با تو دمی بگفتم غم
به همه عمر ندهم آن یک دم
44
عمر بی دوستان نه عمر بُود
عمر بییار عمر غمر بُوَد
55
عمر با دوستی که او یکتاست
یک دمی را هزار ساله بهاست
66
دل ز بند تو خوش بُوَد به عذاب
چه عجب کز نمک خوش است کباب
77
جان ز روی تو در ارم باشد
دل ز تایید تو خرم باشد
88
چون تو در مرکز حقیقت و حدق
نیست یک پادشا به مقعد صدق
99
از تو صحرا حریر پوش شود
وز تو نیها شکر فروش شود
1010
از تو باید کلید قفل وفا
سرِ صندوق صدق و دستِ صفا
1111
از تو بیهوش جفت هوش آمد
که هیولی برهنه پوش آمد
1212
مردم از نیک نیکخو گردد
باز چون بد بُوَد چنو گردد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

