بخش 63 - حکایت
Toggle stanza 1آن سلیمان که در جهان قدر
11
آن سلیمان که در جهان قدر
بود سلطانِ وقت و پیغامبر
22
برنشسته بُد او به بادِ صبا
سوی مشرق شد او ز جابلسا
33
دید در راه ناگه آبخوری
کِشتزاری و پیر برزگری
44
کشت میکرد و نرم میتندید
گاه بگریست و گاه میخندید
55
شد سلیمان بدو سلامش کرد
پیر کان دید احترامش کرد
66
گفت هی کیستی که دل شادی
برنشسته به مرکبِ بادی
77
گفت ای پیر من سلیمانم
هر دو هستم نبیّ و سلطانم
88
زیر امرِ منست ملک زمین
پری و دیو بر یسار و یمین
99
مُلکم ای پیر مرز بیلافست
شرق تا شرق قاف تا قافست
1010
پادشاهم به روم و چین و یمن
باد را بین شده مسخر من
1111
گفت این گرچه سخت بنیادست
نه نهادش نهاده بر بادست
1212
هرچه بادی بود به باد شود
جان چگونه به باد شاد شود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

