Toggle stanza 1
یافت آیینه زنگیی در راه
1

یافت آیینه زنگیی در راه

واندرو روی خویش کرد نگاه

2

بینی پخج دید و دو لب زشت

چشمی از آتش و رخی ز انگِشت

3

چون برو عیبش آینه ننهفت

بر زمینش زد آن زمان و بگفت

4

کانکه این زشت را خداوندست

بهر زشتیش را بیفگندست

5

گر چو من پر نگار بودی این

کی در این راه خوار بودی این

6

بی‌کسی او ز زشتخویی اوست

ذُلِّ او از سیاه‌رویی اوست

7

این چنین جاهلی سوی دانا

اینت رعنا و اینت نابینا

8

نیست اینجا چو مر خرد را برگ

مرگ به با چنین حریفان مرگ

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور