Toggle stanza 1
مثلت همچو مرد در کشتی است
1

مثلت همچو مرد در کشتی است

زان ترا فعل سال و مه زشتی است

2

آنکه در کشتی است و در دریا

نظرش کژ بُوَد چو نابینا

3

ظن چنان آیدش بخیره چنان

ساکن اویست و ساحلست روان

4

می نداند که اوست در رفتن

ساحل آسوده است از آشفتن

5

مرد دنیاپرست از این سانست

همچو کودک ضعیف و نادانست

6

تو به گفتار غرّه‌ای شب و روز

لیک معلومِ تو نگشت هنوز

7

بیش مشنو ز نیک و بد گفتار

آنچه بشنیده‌ای به کار درآر

8

ای ندیده ز زحمت خورِ تو

روح عیسی به خواب جز خرِ تو

9

عزّ علمست نخوت و بودیت

کبر و عُجبست خشم و خشنودیت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور