بخش 21 - حکایت
Toggle stanza 1گفت مردی ز ابلهی رازی
11
گفت مردی ز ابلهی رازی
با یکی بدفعال غمّازی
22
مرد غمّاز پیش هر اوباش
راز آن مرد کرد یکسر فاش
33
طیره گشت ابله از چنان غمّاز
گفت با مرد کای بدِ بدساز
44
رازِ من فاش کردی ای نادان
همچو پرخاش پتک بر سندان
55
دل من کرد قصد پاداشن
افگنم در سرای تو شیون
66
نوحه دانم یکی به شست درم
وآنِ هفتاد نیز دانم هم
77
ضایع این رنج را بنگذارم
حق سعیت بوجه بگزارم
88
بیسبب مر مرا بیازردی
آنچه ناکردنی بُوَد کردی
99
به مکافات آن شوم مشغول
تا که از سر برون کنی تو فضول
1010
رفت ناگه برو و زخمی زد
مرد غمّاز گشت کارش بد
1111
مرد غمّاز کشته شد ناگاه
کار ابله ز خشم گشت تباه
1212
پادشه مر ورا سبک بگرفت
عوض وی بکشت اینت شگفت
1313
بیسبب خیره کشته گشت دو مرد
زانکه ناکردنی به جهل بکرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

