غزل شمارهٔ 265
Toggle stanza 1ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
11
ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
22
عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر
صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم
33
سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان
عاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم
44
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم
آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
55
آب دریاها بسوزد کوهها هامون شود
من ز دیده چون ببارم آبها افزون کنم
66
مسکن من در بیابان مونس من آهوان
هر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم
77
گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش
طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟
چند گرد خویشتن گه سحر و گه افسون کنم!
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1334
هر زمان گویم که مهر او ز دل بیرون کنم
لیک با خود بس نمی آیم ندانم چون کنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 689
دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم
گفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 349
برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم
این گره را باز از پیشانی هامون کنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5407
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم
چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5408
رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم
پایکوبان کوه را در دامن هامون کنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5409

