غزل شمارهٔ 246
Toggle stanza 1می ده پسرا که در خمارم
11
می ده پسرا که در خمارم
آزردهٔ جور روزگارم
22
تا من بزیم پیاله بادا
بر دست ز یار یادگارم
33
می رنگ کند به جامم اندر
بس خون که ز دیده میببارم
44
از حلقه و تاب و بند زلفت
هم مؤمن و بستهٔ زنارم
55
ای ماه در آتشم چه داری
چون با تو ز نار نیست عارم
66
تا ماندهام از تو بر کناری
جویست ز دیده بر کنارم
77
خواهم که شکایت تو گویم
از بیم دو زلف تو نیارم
88
گر ماه رخان تو برآید
از من ببرد دل و قرارم
99
امروز که در کفم نبیدست
اندوه جهان بتا چه دارم
1010
مولای پیالهٔ بزرگم
فرمانبر دور بیشمارم
1111
در مغکدهها بود مُقامم
در مصطبهها بود قرارم
1212
از شحنهٔ شهر نیست بیمم
در خانهٔ هجر نیست کارم
1313
هر چند ز بخت بد به دردم
هر چند به چشم خلق خوارم
1414
با رود و سرود و بادهٔ ناب
ایام جهان همی گذارم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر ناز تو را به گفت نارم
مهر تو درون سینه دارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1562
من اشتر مست شهریارم
آن خایم کز گلو برآرم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1563
پشتا پشت است با تو کارم
تو فارغ و من در انتظارم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 527
الحق نه دروغ سخت زارم
تا فتنهٔ آن بت عیارم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 245

