غزل شمارهٔ 383
شاعر: سنایی
Toggle stanza 1گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینهایم
تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانهای
شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو
پس ترا پروای جان از چیست گر پروانهای
جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک
همچو فرزین کجروی در راه نافرزانهای
عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود
گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانهای
زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو
روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نهای
یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان
در لگد کوب همه خلقی که در استانهای
هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب
تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانهای
تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک
دام ما را دانهای هست و تو مرد دانهای
بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک
روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانهای
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیتو دل در سینهام دارد جنون افسانهای
نالهام جغدی قیامت کرده در ویرانهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2652
ای تو را چون من به هر ویرانهای دیوانهای
پیش ماه عارضت شمع فلک پروانهای
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 909
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2789
ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانهای
از لب میگون تو هر سینهای میخانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6660
ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانهای
از خرابات تو مهر گرمرو پیمانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6661
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
گشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 746
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

