غزل شمارهٔ 2652

Toggle stanza 1
بی‌تو دل در سینه‌ام دارد جنون افسانه‌ای
1

بی‌تو دل در سینه‌ام دارد جنون افسانه‌ای

ناله‌ام جغدی قیامت کرده در ویرانه‌ای

2

در سراغ فرصت ‌گم‌کرده می‌سوزم نفس

رفته شمع از بزم و بالی می‌زند پروانه‌ای

3

آتشی بر خود زنم چشمی ز عبرت واکنم

چون چراغ کشته‌ام محبوس ظلمتخانه‌ای

4

جستجوها خاک شد اما درین صحرا نیافت

آنقدر می‌دان که هویی بالد از دیوانه‌ای

5

در کلید سعی‌، امید گشاد کار نیست

از شکست دل مگر پیدا کنم دندانه‌ای

6

چارهٔ دیگر نمی‌یابم گریبان می‌درم

ناتوانی‌ها چو مو می‌خواهد از من شانه‌ای

7

عالمی دادم به توفان دل بی‌مدّعا

سوخت خرمن‌ها به هم تا پاک کردم دانه‌ای

8

سبحه تا باقی‌ست زاهد در شمار کام باش

ما و خط ساغری و لغزش مستانه‌ای

9

میْ‌کشان پیش از سواد چرخ و اختر خوانده‌اند

بر بیاض گردن مینا خط پیمانه‌ای

10

بر دوام صحبت هم چشم نتوان دوختن

آخر ای بی‌دانشان خویشیم یا بیگانه‌ای

11

دود دل عمریست بیدل می‌دهم پرواز و بس

بر گسستن بسته‌ام زنار آتشخانه‌ای

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور