Toggle stanza 1
عاشق دین‌دار باید تا که درد دین کشد
1

عاشق دین‌دار باید تا که درد دین کشد

سرمهٔ تسلیم را در چشم روشن بین کشد

2

با قناعت صلح جوید محرم حرمت شود

برگ بی‌برگی به فرق زهره و پروین کشد

3

دیدهٔ یعقوب را دیدار یوسف توتیاست

سینهٔ فرهاد باید تا غم شیرین کشد

4

جعفر طیار باید تا به علیین پرد

حیدر کرار باید تا ز دشمن کین کشد

5

هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد

مرد چون صدیق باید تا سم تنین کشد

6

نور بو یوسف نداری کی رسی در چاه علم

بایزید فقر باید فاقهٔ ماتین کشد

7

از سعادتها سنایی در سرخس افگند رخت

شکر این از شور بختی محنت غزنین کشد

8

برگ بی‌برگی نداری گرد آن درگه مگرد

چشم هر نامحرمی کی بار نقش چین کشد

9

چند ازین دعوی بی‌معنی بی‌برهان تو

مدعی فردا به محشر رخت زی سجین کشد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور