غزل شمارهٔ 6865
Toggle stanza 1قرار گیر به دارالقرار درویشی
11
قرار گیر به دارالقرار درویشی
که انقلاب ندارد دیار درویشی
22
پیاده ای است زمین گیر، آفتاب بلند
نظر به همت گردون سوار درویشی
33
کند به دامن اشفاق، ابر رحمت پاک
به روی هر که نشیند غبار درویشی
44
مکن شتاب که یکجا رسد به روز حساب
ز خازنان کرم، مزد کار درویشی
55
به یک قرار چو آب گهر بود دایم
زیاد و کم نشود جویبار درویشی
66
کسی که سکه مردی ز جبهه اش خواناست
رسیده است به دارالعیار درویشی
77
صفای صبح بود چهره ای غبارآلود
نظر به آینه بی غبار درویشی
88
به قدر روزن داغ است روشنایی دل
خوشا دلی که بود داغدار درویشی
99
به روز حشر سبک از صراط می گذرد
به دوش هر که نهادند بار درویشی
1010
بود فشاندن دست از جهان و بردن بار
درین شکفته چمن برگ و بار درویشی
1111
کنند از گل بی خار دامنش لبریز
به پای هر که خلیده است خار درویشی
1212
چه حاجت است به غمخواری کسان صائب؟
که هست رحمت حق غمگسار درویشی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

