غزل شمارهٔ 491
Toggle stanza 1ای که از عالم معنی خبری نیست ترا
11
ای که از عالم معنی خبری نیست ترا
بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا
22
اگر از خویش برون آمده ای چون مردان
باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا
33
سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت
جگر خویش مخور گر ثمری نیست ترا
44
می کند همرهی خضر، بیابان مرگت
اگر از درد طلب راهبری نیست ترا
55
بر شکست قفس جسم ازان می لرزی
که سزاوار چمن بال و پری نیست ترا
66
بگسل از خویش و به هر خار که خواهی پیوند
که درین ره ز تو ناسازتری نیست ترا
77
زان به چشم تو بود روی زمین خارستان
که چو نرگس به ته پا نظری نیست ترا
88
سنگ را می شکند سنگ، ازان مغروری
که درین هفت صدف، هم گهری نیست ترا
99
نیست در بی هنری آفت نخوت صائب
شکوه از بخت مکن گر هنری نیست ترا
زمین

