غزل شمارهٔ 5833

Toggle stanza 1
از دست رفت فرصت و ما پا شکسته ایم
1

از دست رفت فرصت و ما پا شکسته ایم

در راه آرمیده چو منزل نشسته ایم

2

چون شیشه نیمه گشت کمر بسته می شود

شد عمر ما تمام و میان را نبسته ایم

3

سیلاب حادثات ز فریادیان ماست

تا همچو کوه پای به دامن شکسته ایم

4

داریم فکر ریشه دواندن ز سادگی

با آن که چون سپند بر آتش نشسته ایم

5

چون تن دهیم روز قیامت به زندگی؟

خون خورده تا ازین قفس تنگ جسته ایم

6

ما را امید وصل شکر باغ دلگشاست

در زیر پوست خنده زنان همچو پسته ایم

7

هر چند خون شود به مقامی نمی رسد

این شیشه ها که در ره دل ما شکسته ایم

8

داغ است چرخ شیشه دل از جان سخت ما

چون کوه زیر تیغ به تمکین نشسته ایم

9

صائب فضای سینه ما شیشه خانه ای است

از بس که آرزو به دل خود شکسته ایم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور