غزل شمارهٔ 217
Toggle stanza 1نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را
11
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را
دیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را
22
راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار
این شراب برق جولان می گدازد شیشه را
33
پیر را طول امل بیش از جوان پیچید به هم
می کند مطلق عنان خاک ملایم ریشه را
44
نیست غافل عشق بی پروا ز مرگ کوهکن
نقش شیرین می کند شیرین دهان تیشه را
55
صائب از اندیشه موی میان غافل مباش
کاین ره باریک نازک می کند اندیشه را
زمین

