غزل شمارهٔ 5158
شاعر: صائب
Toggle stanza 1گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف
11
گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف
سر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف
22
نیست ممکن پاک گوهر برزمین ماند مدام
زیب گوش دلبران شد اشک غلطان صدف
33
بگذر ازدریوزه گوهر که گردد عاقبت
لب گشودن باعث زخم نمایان صدف
44
تا چرا لب پیش ابر از تنگدستی باز کرد
ازدهن یک یک برآوردند دندان صدف
55
دل چو روشن شد چراغ عاریت درکار نیست
شمع کافوری است گوهر درشبستان صدف
66
از فرو خوردن سر شکم از اثر شد کامیاب
اشک نیسان را گهر گرداند زندان صدف
77
در وطن تن ده به ناکامی که نتوان پاک کرد
ازگهر گرد یتیمی را به دامان صدف
88
آیه رحمت زابر گوهرافشان، می شود
نازل ازراه دهان پاک، درشان صدف
99
مهر خاموشی سپرداری کند اسرار را
بستن لب ازگهر باشد نگهبان صدف
1010
خاطر خرم نگردد جمع صائب با گهر
کز تهیدستی بود لبهای خندان صدف
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

