غزل شمارهٔ 2883
شاعر: صائب
Toggle stanza 1چمنپیرا نه گل را دسته در گلزار میبندد
چمنپیرا نه گل را دسته در گلزار میبندد
که گل در روزگار حسن او زنار میبندد
چو عشق بیتکلف دست بردار از خودآرایی
که بتوان زیج بستن عقل تا دستار میبندد
تو کز سر طریقت غافلی از شرع در مگذر
که بر عارف شود احرام اگر زنار میبندد
نبیند داغ غربت وقت رحلت عاقبتبینی
که پیش از مرگ چشم از عالم غدار میبندد
ز عاجزنالی ما مهربان شد چرخ سنگیندل
گیاه ما زبان برق بیزنهار میبندد
خزان را غنچه این بوستان در آستین دارد
چمنپیرا ز غفلت رخنه دیوار میبندد
به دردش میرسد دانای اسرار نهان صائب
ز عرض حال خود هرکس لب اظهار میبندد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به یادتگردش رنگم به هرجا بار میبندد
ز موج گل زمین تا آسمان زنار میبندد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 960
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبندد
حنا میآرد و در پنجهٔ معمار میبندد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 961
دل سرگشته ما چرخ را بر کار میبندد
کمر در خدمت این نقطه نه پرگار میبندد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2884
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

